به گزارش پایگاه اطلاع رسانی مركز اسناد انقلاب اسلامی وبلاگ داستان كوتاه كوتاه كوتاه نوشت:  مُنوری بالای سرمان تركید بیابانِ تاریك و گرم خوزستان را روشن كرد خود ‏را بیشتر به زمین چسباندیم. معاون فرمانده خفه و شمرده توی دهنی ‏بی‌سیم با قرارگاه حرف می‌زد، از فرمانده شكایت می‌كرد با دلخوری گفت:‏

‏-  حرف حرفِ خودشه، وِل كرد رفت.‏

ما به فرمانده فكر كردیم كه درست پای كار غیبش زده بود. همان كه پشت ‏پیراهنش نوشته بود «عاشق شهادت».‏

بعد از ده‌ها كیلومتر راهپیمایی درست پای كار، زیر خاكریزِ دشمن؛ به یك ‏ستون روی زمین وسط میدان مین دراز كشیده بودیم؛ بعثی‌ها با انواع گلوله ‏به استقبال ما آمده بودند.‏

تیرهای رسامِ دوشكا هم بالای سرمان، ‌خط‌های قرمزِ ِطولانی و نورانی رسم ‏می‌كردند. اوضاع خوب نبود، راه بسته بود. ما وارد عمل نمی‌شدیم، همه ‏عملیات به خطر می‌افتاد، یگان‌های پیشرو در محاصره قرار می‌گرفتند؛ آتش ‏تهیه دشمن هر لحظه دقیق‌تر و به ستون ما نزدیك می‌شد.‏

تخریب‌چی‌ها كنار كشیدند؛ مین‌ها را خنثی كرده بودند، معبر باز شده بود اما ‏معلوم نبود چرا فرمانده دستور حركت نمی‌داد؛ كم كم زمزمه‌ها شروع شده ‏بود، سراغ فرمانده را می‌گرفتند كه از معاون شنیدیم «حرف حرفِ خودشه، ‏ول كرد رفت».‏

با اجازه قرارگاه، معاونِ فرمانده ستون را به راه انداخت؛ كلاشینكف‌ها را ‏مسلح كردیم، ضامن موشك‌های آر پی جی را كشیدیم، نارنجك‌ها را توی ‏مشت گرفتیم.‏

وقتی رمز عملیات را اعلام كردند با فریاد الله اكبر و با تاكتیكِ «آتش ‏و حركت» حمله كردیم. زمین زیر پایمان می‌لرزید غوغائی برپا شد. آخر معبر ‏تجمع شده بود و حركت كُند بود.‏

جلوتر كه رفتیم سیم خاردارِ حلقوی پیچیده‌ای، اندازه قَدمان راه را بسته بود؛ ‏كسی روی سیم خاردار خونی افتاده بود باید پا روی پشتش می‌گذاشتیم، رد ‏می‌شدیم. زیر نور منورها، قطرات خون چون شكوفه بر شاخه، روی خارهای ‏تیز سیم خودنمایی می‌كرد. خوب كه نگاه كردم زیر پایم نوشته بود «عاشق ‏شهادت