دین همواره یك نقش عمده در سیاست داشته است. به خصوص، ماركسیست ها بر نقش اساسی دین به عنوان ابزاری برای كنترل اجتماعی و تحكیم وضعیت كنونی درجامعه تأكید نموده اند. بسیاری از محافظه كاران ادعا كرده اند كه دین یك عامل اجتماعی مهم و مثبت است كه پیوستگی جامعه را حفظ می كند. هویت دینی یك نقش بسیار مهم در ایجاد هویت ملی بسیاری از كشورها ایفاء می كند. یهودیت و مسیحیت از طریق انجیل، تأثیر بسیاری بر توسعه مفاهیم حقوق بشر در كشورهای غربی داشته اند. سوسیالیسم بریتانیایی عمیقاً به وسیله سنت مسیحی مخالف كلیسای رسمی متأثر شده است. محافظه كاری در بریتانیا و احزاب دموكرات مسیحی آلمان و ایتالیا ارتباط نزدیكی با اشكال ویژه ای از سنت مسیحی ( اصول و اعتقادات كلیسای انگلیس در بریتانیا و كاتولیك در آلمان و ایتالیا ) دارند. با این وجود، سنت مسیحی اروپای غربی در حال از دست دادن اهمیت خود به عنوان یك شكل از توسل اخلاقی و سیاسی است. ملتزمین كلیسا به یك بخش كوچك از جمعیت كاهش یافته اند ( هر چند در دوره های بحران سیاسی و اقتصادی تعداد آنها گرایش به افزایش دارند ) . خیلی ها معتقدند دین در بهترین حالت یك تأثیر حاشیه ای بر سیاست مدرن و در بدترین وضعیت، مهیا كننده نابردباری، تعصب و تنفر است. ملاحظه ناآرامی های ایرلند شمالی، درگیری های اسرائیلی فلسطینی و درگیری بین هند و پاكستان، نشانگر نقش اساسی دین به عنوان یك محرك خشونت است. عبارت بنیادگرایی دینی تصویر تعصب دینی را مجسم می كند، اما باید گفت كه این پندار غالباً نادرست است.

ماهیت بنیادگرایی دینی

بنیادگرایی در ابتدا برای اشاره به نگرشی از دین اطلاق می شد كه در آن، فرض می شد خلوص اصیل عقیده مورد تراضی است و اخلاص مذهبی نیازمند بازگشت به سرچشمه های اصلی است. به ویژه برای ادیانی از قبیل مسیحیت پروتستان، اسلام و یهودیت، كه دارای مبانی راسخی در كتاب های آسمانی شان هستند، بنیادگرایی شامل بازگشت به آنچه دارای اصلی نصوص دینی تلقی می گردد می شود، متونی كه اعتبار نهائی شان را از وحی می گیرند. با این وجود، بنیادگرایی به این اعتقادات محدود نمی شود. نسخه هایی از آن در مكتب كاتولیك رومی، با امیدهای كاتولیك ها برای بازگشت به عقاید و رویه های پیش از دومین سلطه واتیكان (1962-1965) وجود دارد. حتی ممكن است عده ای با توسل به عقاید اصلی ( یا هر چیزی كه ادعا می شود اصلی باشد ) سوسیالیسم، و رد هر گونه توافق یا بازنگرشگری، از بنیادگرایی سكولار در اندیشه چپ افراطی سخن بگویند. بنیادگرایان سكولار از این رو این گونه نامیده شده اند كه شدیداً مخالف هرگونه مشاركت دین در سیاست و جامعه بوده و آن را به این دلیل كه چیز با ارزشی برای عرضه به تجربه بشری ندارد كاملاً محكوم می كنند.
از نظر تاریخی، دین سازمان یافته همواره در پی تأثیرگذاری بر فرآیند سیاسی بوده است، این امر تا حدی برای ارتقاء ارزش های اخلاقی آن و تا حدی برای تحكیم موقعیت رسمی اش در جامعه بوده است. بنیادگرایی تا حدی متفاوت است. نخست آنكه بنیادگرایی، عرف تصریح شده در لیبرالیسم غربی، مبنی بر جدائی حوزه های خصوصی و عمومی از عقیده و فعالیت را رد می كند. فرض مفهوم جامعه سكولار، محدود بودن دین به حوزه خصوصی، جدائی كلیسا و دولت، و تمركز هر كدام به كارهای مخصوص خود است. بنیادگرایی با قاطعیت این تمایز را رد و ادعا می كند كه اصول خاص اخلاقی به سهولت در یك برنامه سیاسی قرار می گیرند و مبتنی بر صلاحیت الهی نیز هستند. در آمریكا، اصولی از این دست، با توجیهاتی كه به عنوان دستور تغییر ناپذیر خداوند و مطرح شده در كتاب مقدس نسبت به آنها انجام می گیرد، به طرف استحكام شدید حركت می كنند.
در اروپا، كلیسای كاتولیك به دنبال كسب اثرگذاری سیاسی بود و از طریق احزاب دموكرات مسیحی به این مهم دست یافت. آموزه های اجتماعی كاتولیك كه در تعدادی از اسناد پاپی و شورایی در طول دو قرن اخیر انتشار یافته اند، توسعه اساسی پیدا كرده و در عمل، انعطاف پذیری قابل توجهی نشان داده اند. دومین مشخصه برجسته این است كه تمامی صورت های بنیادگرایی به رد فرهنگ مدرن گرایش دارند، آن ها در استفاده از فن آوری مدرن و پروسه های هدایت مرتبط با آن تبحر دارند. این واقعیت، در استفاده هایی كه پروتستان ها و مسلمانان بنیادگرا از تلویزیون، اینترنت و اطلاعات الكترونیكی برای ارتقاء باورهای دینی خود و حمایت از تصاحب مناصب عمومی به وسیله نامزدهای هم مرامشان انجام شده، خود را نشان داده است. بسیاری از مفسران بنیادگرایی را به عنوان خصیصه جومع به شدت آشفته توصیف نموده اند. نقاط قوت آن، غالباً از بیان بسیط مسائل، ادعای داشتن صلاحیت برتر، تشریح بحران ها با اطمینان و ارائه راه حل برای آنها، و در مورد بنیادگرایی اسلامی، اعتبار فرهنگ، ارزش ها، سنت و تاریخ بومی آن در مقابل غرب قدرتمند و سكولار ناشی می شوند.

بنیادگرایی معاصر

دست كم گرفتن قدرت بنیادگرایی در بسیاری از جوامع، عاقلانه نیست. مسئله بسیار مهم، می تواند حس مشاركت در یك نبرد جهانی بین خیر و شر باشد كه احساسی از التزام معنوی به پیروان آن می دهد. با فروپاشی كمونیسم و افول تقریبی ناسیونالیسم، شاید فقط بنیادگرایی می تواند مبنای عقیده به این تعهد باطنی را بسازد. بنیادگرایی دینی در ایالات متحده آمریكا، یهودیت در رژیم صهیونیستی، هندوئیسم در هند، خاورمیانه، خاور دور و شمال آفریقا در حال افزایش است. با این وجود، در اروپا و به ویژه در بریتانیا، به نظر می رسد بنیادگرایی، تقریباً هیچ تأثیر مهم سیاسی نداشته است. گهگاه واكنش های زودگذر اخلاقی وجود دارند، طرح « بازگشت به بنیان ها » كه در اواخر دهه 1990 توسط جان میجر ارائه شد از این دست است اما هیچ گونه هواخواهی سازمان یافته مهمی وجود ندارد. احزاب اتحادطلب پروتستان ایرلند شمالی گهگاهی بنیادگرا تلقی می شوند اما هدف سیاسی آنان یعنی سلطه پروتستان ها، یا حداقل استقلال از جمهوری ایرلند، به یك هدف سیاسی قبیله ای نزدیك تر است تا یك نهضت اخلاقی. بنیادگرایی اسلامی كوچك تر است اما عنصر مهمی در میان مسلمانان بریتانیایی است، كه دارای ویژگی های مثل پایبندی زیاد به قانون هستند اما در عین حال، اختلاط اندكی با جامعه بریتانیایی داشته اند.

انتقاد از بنیادگرایی

بنیادگرایی از جهاتی، در معرض یورش های بی رحمانه سنت های لیبرال، سوسیالیست و حتی محافظه كار بوده و اغلب سردرگم بوده است. اولین مورد این است كه بسیاری از افراد این ادعا كه دستورات اخلاقی فرامین الهی باشند را نمی پذیرند. حتی برای كسانی كه الهی بودن مبنای آن را می پذیرند مشكل این است كه چگونه چنین ادعاهایی را در داخل یك جامعه كثرت گرای مدرن قرار بدهند. پیگیری جذب اهداف بنیادگرایانه به طور اجتناب ناپذیری منجر به ایجاد باعث فشارهای تفرقه افكنانه و غیر قابل تحمل در جامعه می شود. گفتگوی متمدنانه و منطقی با افرادی كه همه مخالفت ها را شیطانی، همه انتقادات را غیر اخلاقی و هر گونه تراضی را خیانت تصور می كنند غیر ممكن می شود. ادعا شده، بنیادگرایی در عمل، با توجیه اعمالی كه عقلا آن ها را ظالمانه می دانند افراد را به افراط سوق خواهند داد. می توان به بمب گذاری های انتحاری در فلسطین اشغالی، حملات به كلینیك های سقط جنین در آمریكا، حملات تروریستی ضد غربی در ایالات متحده آمریكا و جاهای دیگر اشاره كرد. در داخل آمریكا، مذاهب اصلی مسیحیت از قبیل كاتولیك ها، پیروان كلیسای اسقفی و اعضاء فرقه كویكر، بنیادگراها را مورد انتقاد قرار داده اند. ترویج یك خوانش مضیق، غیر متساهلانه و بسیار لفظی از انجیل، و اتخاذ مواضعی در مورد سلاح های هسته ای، مجازات اعدام، لیبرالیسم اقتصادی و مسائل محیط زیستی با اتكا به اعتبار انجیل، دلایل انتقادها هستند. مخالفان ادعا می كنند كه بنیادگراها اصول ریشه دار آمریكائی را به وسیله ارزش های مسیحی، مغشوش می كنند. انتقادات مشابهی از بنیادگرایی در جهان اسلام، مثلاً زمانی كه ناسیونالیسم عربی گهگاهی به وسیله سنت اسلامی مغشوش می گردند شده است. نهایت اینكه به زعم انتقادات صورت گرفته، بنیادگرایی عمل گرانیست. راه حل های واقعی برای مشكلات دنیای مدرن ارائه نمی دهد. در كشورهایی كه تأثیر نیرومندی دارد، یك اقلیت پاك دین خواسته های افراطی خود را بر اكثریتی كه بهره كمی در جامعه دارند تحمیل می كنند.
نباید دین یا بنیادگرایی دینی را به دلیل بیماری های جهان سرزنش كرد. سكولاریسم افراطی و نهضت های مذهب نمای فاشیسم و كمونیسم، به اندازه دین، به بار آورنده مصائب و بیچارگی در طول قرن بیستم بوده اند. به واقع، دین در اغلب اوقات مردم را به فداكاری های بزرگ در برابر خودكامگی ها برانگیخته است: پروتستان ها در آلمان نازی، كاتولیك ها در لهستان كمونیستی و مسیحیان ارتدكس در اتحادیه جماهیر شوروی همگی به ایستادگی در برابر رژیم های استبدادی كشورشان كمك نموده اند.

 

نویسندگان: كوین هریسون و تونی بوید
مترجمان: عبّاس علی رهبر، حسن صادقیان، كمارعلیا، میر قاسم سیدین زاده